من فکر می کنم خدا مرا...
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱  
من فکر می کنم خدا مرا
برای شعر گفتن و نوشتن آفرید
و مردمان کوچه را
دستمایه های من
برای خلق شخصیت

***
کودک یتیم
گریه می کند
و من شکر می کنم که هست
چیزکی برای شعر گفتنم

***
مرد بینوا شرمگین و ناامید
دست می کند دراز
من نگاه می کنم به آز
ـ :( جان ! طرح قصه ای جدید )

***
جوجه ای زلانه اوفتاده است
گربه ای کمین گرفته است
ـ : (خوب ایده ای است
جوجه ؟!... نجات؟!
باشد برای بعد
کو قلم ؟ ایده ام پرید )

***
فکر می کنم خدا مرا
برای شعر گفتن و نوشتن آفرید
جنگ و حادثه
فقر و بی کسی
عشق ٬ زندگی
شهوت و امید
هیچ یک نبود اگر نبود
شاعری چو من
کلمات کلیدی:
يادم رفت
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۱  
براي زيستن در دنياي شما
يادم رفت
آئين نامه ها را از بر كنم

يادم رفت
در گير و دار بودن يا نبودن
به جاي حل كردن مسئله
صورت مسئله را عوض كنم

يادم رفت
براي تنفس در هوايتان
دستمال نرم تري بخرم
يا فكري براي ترك هاي كف دستم بكنم

نردبانم شكسته بوداما
يادم رفت
دوستان تازه اي پيدا كنم
يا براي فقر كودكي خياباني
اشكي بريزم
در حضور غلغله عكاسان و خبرنگاران

كريمانه مهلتم داديد
حرفهايم را بزنم
يادم رفت
نقطه ها و ويرگول ها را
در لابلاي كلماتم بچينم
پس با مميزهايتان
بر سرم كوبيديد
و با قطره هاي خونم
حرفهايم را نقطه چين كرديد
و با يادآوري شلاقهايي
- كه در ميزهاي تدريستان پنهان بود -
شاگرد تنبل كلاستان را
وادار كرديد كه
به جاي كلمه (نخواستم)
( يادم رفت ) بگويد
و قال قضيه را بكند.
کلمات کلیدی:
اولین کافی شاپ
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۱  
در روبروی اولین کافی شاپ
ایستاد و گفت:
همین جا خوب است
دنبال جای رویایی نگردیم

* * *
یک قاچ پیتزا در دهانش بود
- با لکنت و تاخیر -
گفتم :( ببین !
چندی است دل در راه عشقت ...)
من لحظه ای ساکت شدم
او در جوابم گفت :

( با جوجه آوردن
حرفی ندارم
اما اگر عاشق شدی ؟...)

دوستم داشت
آن قدر که
حرفش را ناگفته بگذارد
بعد ، دستش روی کیفش
لغزید و بندش
روی دوشش جاگرفت
آمد کنارم
دستان گرمش
دستهای مرده ام را یافت
- :( با جوجه اگر موافقی
قرارمان همین جا ...باشد؟ ...چطوره ؟
در غیر این صورت ...)
دیدم که چشمان قشنگش
- چشمی که من روزی پریشانش شدم -
اینجا و آنجا
اینطرف یا آنطرف
گردید و آخر گفت :
( آن دخترک
پیتزا ندارد
- دستش به در بود -
در فکر جوجه هم
شاید نباشد )
کلمات کلیدی:
عکس تکی
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۱  
بالاخره چشمش به یک عکاسی افتاد . وارد شد٬ کسی نبود. رفت و روی چارپایه نشست و منتظر ماند تا کسی پیدایش شود ...عکاس باشی از اتاق تاریکش بیرون آمد٬ با لبخندی به لب :
- : خانم جوان می خواهید عکس بگیرید ؟
- : لطفا یه عکس تکی از ما دوتا بگیرید !
هرچند این جوکی بود که عکاس ها بارها از دهان این و ان می شنیدند و حالشان به هم می خورد ٬ اما این عکاس باشی نتوانست به شوخی یک خانم جوان فقط به خاطر تکراری بودنش نخندد . لبخندی را که به زور بر چهره نشانده بود ٬ وقتی برای روشن کردن نورافکن ها برگشت زود جمع کرد . نور که افتاد تو چشم دختره٬ عکاس باشی پشت دور بینش قایم شده بود.
- : چشمات اذیت میشن ولی سعی کن چشمات بسته نشه ! خب ؟
مرد سرش را ازپشت دوربین بالا آورد .
- : با من بودید خانم جوان ؟
- : نه آقا
- : حاضرید ؟ ...یک ...دو ...سه
تیلیک
مرد با لبخند دوباره رفت و پشت میزش نشست و شروع به نوشتن کرد و بعد کاغذ را به دختر داد .
- : ببخشید برای تحویل گرفتن عکس ها هرکدوم از ما بیایم اشکالی نداره ؟
- : نه خانم جوان ...این فاکتور دست هرکی باشه می تونه عکس ها رو تحویل بگیره .
دختره از عکاسی بیرون رفت و در سر وصدای شهر گم شد .



کلمات کلیدی:
ٌW=m.g
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ،۱۳۸۱  
بيش از اين مرا به آسمان مران !
من زمينی ام
زمين خانه من است

* * *
سيب اگر به آسمان نرفت
هيچکس نگفت :
« کرم خورده بود »
علتش چه بود ؟
« نيروی گرانش زمين »
همين !

کلمات کلیدی:
چرا کالوینو را دوست دارم ؟
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ اسفند ،۱۳۸۱  

دوستش دارم ، او را که به من گفت که

در جدال با جدیت سنگین «حقیقت زندگی» هیچگاه چشم به صورت این هیولا نیندازم و فقط او

را در بازتاب تصویر آینه ببینم . با این حال رد کردن نگاه مستقیم ، رد کردن شناخت حقیقت
زندگی نیست ...

هدیه کالوینو به من «سبکی اندیشمند»ی است که به کمک آن می توانم در حالیکه به

سنگینی دنیا تکیه داده ام ، ناگهان سرخوش و چالاک به «دنیایی دیگر» بجهم .

باز هم خواهم گفت که چرا کالوینو را دوست دارم ؟

تو هم یه چیزایی بگو!


کلمات کلیدی:
شفاف مثل شیشه
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۱  
نه بغضی گلویم را گرفته بود
نه دلم شکسته بود
نه حتی قطره ای اشک در چشمم
حلقه زده بود
هرگز به زانو در نیامدم
که به پایش بیفتم

* * *
هرچند ، او روبرویم نشسته بود
بی آنکه مرا ببیند
و فقط نگاهش از من عبور می کرد
کاش اینقدر شفاف نبودم
آن وقت شاید مرا ، خودم را هم می دید

* * *
کم کم بغضی راه گلویم را می بندد
باید برای دیده شدن کاری کرد
- شیشه را فقط با آلودگی اش ، با لکه هایش می توان دید -
پس باید دامن شفافم را
به قطره های اشک آلوده کنم
کار سختی نیست
کافی است نگاهش کنم
دامنم لکه دار خواهد شد

* * *
اما هنوز در روبرویم نشسته است
بی آنکه مرا ببیند
یا قطره های نشسته بر گونه های خشکم را

* * *
برای دیده شدن شیشه
فقط یک راه هست
- راهی که همه همیشه از آن می گریزند -
باید شکست تا دیده شد
پس با کمال میل شکسته می شوم
و به پایش می افتم

* * *
حالا هم بغض گلویم را گرفته
هم گریه کرده ام
هم شکسته ام
هم به پایش افتاده ام
اما هنوز در برابر من نشسته است
بی آنکه مرا ببیند
یا خرده شیشه های
افتاده به پایش را .


کلمات کلیدی:
به كساني كه اسب هوس شان نوشتن است
ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ اسفند ،۱۳۸۱  
بچه كه بوديم سوار اسبي چوبي مي شديم كه در بهترين حالت تنها سرش به شكل سر اسب بود اما چون كسي كاري به كارمان نداشت بزرگترين تفريحمان همان سواري اسب چوبي بود .
امروز مي نويسم . شايد هم در بهترين حالت تنها به خيال خودم كارم به نوشتن شبيه است اما چون كسي كاري به كارم ندارد بزرگترين تفريحم نوشتن است .
اين شيفتگي و علاقه به نوشتن را مدت هاست كه دارم . اما از وقتي كه خواندن كتاب «زندگي و عقايد آقاي تريسترام شندي »را شروع كردم توانستم استعاره اي براي كارم پيدا كنم :
«اسب هوس» استعاره اي بسيار زيباست كه در اين كتاب پيدا كردم . نوشتن براي من در حكم اسب هوسي است كه بر پشت آن مي نشينم و هواخوري مي كنم . در قيد آن هم نيستم كه چه كسي مي داند يا نمي داند ؟ در باره اينكه ديگران در مورد من و اسب هوسم چه مي گويند به ندرت جوش مي زنم و خودخوري مي كنم . زيرا همه آنها را سوار براسب هوسشان مي بينم كه بعضي با گامهاي آرام راه مي سپرند و بعضي در حاليكه اسبشان را شلاق مي زنند چهار نعل مي تازند و بعضي را مي بينم كه اسبشان سوار خودشان شده است . به هر حال من كاري به آنها ندارم ، بگذار سواريشان را بكنند...
در اينجا از دوستاني كه اين كتاب را خوانده اند يا درحال خواندن آن هستند مي خواهم كه نظراتشان را براي من بفرستند و به آنها كه هنوز اين كتاب را نخوانده اند ، گمان مي كنم براي كساني كه مثل من اسب هوسشان نوشتن است ، حيف باشد كه اين كتاب را نخوانند . بنا بر اين توصيه من اين است كه كتاب « زندگي و عقايد آقاي تريسترام شندي» اثر «لارنس استرن » را كه با ترجمه بسيار موفق «ابراهيم يونسي »و توسط انتشارات تجربه منتشر شده است بخوانند . اشتباه نكنيد هيچگونه نسبت يا قراردادي بين من و نويسنده ، مترجم و يا ناشر اين كتاب موجود نيست اما معتقدم خوبي ها را بايد ديد .
کلمات کلیدی:
يك روز معمولي
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱  
صبح يك روز معمولي

كسي گفت :

- با صدايي كه در آن شكي نيست -

« به دليل بارش سنگين برف

زندگي تعطيل است ! »
پاشدم تاكسي گرفتم

پنج حس را سوارش كردم

و سفارش كردم :

« برويد خوش باشيد ! »

کلمات کلیدی:
وبلاگ و شيشه موموس
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱  
در ميان مردم يونان باستان خدای عيب جويی بود به نام « موموس» . اين خدا همواره خداي ديگري به نام « ولكان » رااز اين بابت سرزنش مي كرد كه در آدمي كه از گل سرشت پنجره اي در سينه اش جاي نداد كه بتوان درونش را از آن ديد.
تصور مي كنم نق زدنهاي هر روزه موموس ، ولكان را عصبي و بيزار كرده باشد تا سرانجام خسته و آزرده تصميم گرفت پنجره اي در سينه آدمي نصب كند تا تا هركه خواست برود و روبروي اين پنجره بايستد و نگاهي به درون آدمي بيندازد و روح عريانش را تماشا كند . و به اين ترتيب در قرن بيستم و پس از وقفه اي طولاني كه در آفرينش بشر بوجود آمد و قرنها ادامه داشت با اصرار موموس و به دست ولكان « وبلاگ » به عنوان پنجره اي كه بتوان از طريق آن روح عريان انسان ها را تماشا كرددر سينه بشر كار گذاشته شد.
اما موموس نق زدنهاي خود را ادامه داد ـ از آنرو كه ماهيت او عيبجويي بود ـ اين بار او نق مي زد كه :
« آيااساسا موجودي را كه چيزي براي پنهان كردن ندارد مي توان انسان ناميد »
کلمات کلیدی: