رويای آمريکايی
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٢  

ادوارد آلبي را معمولا با نويسندگان تئاتر ابزورد مقايسه كرده اند به خصوص در نمايشنامه هاي اوليه اش . آمريكايي بودن آلبي در اين مقايسه مسئله مهمي مي تواند باشد .اگر به زمينه هاي پيدايش مكتب ابزورد در اروپا نگاه كنيم شرايطي سياسي اجتماعي فرهنگي را خواهيم ديد كه آشكارا در انديشه و روح نويسندگان آن زمان تاثير گذاشته و به گونه اي آنها را از ديگر نويسندگان زمانها و مكانهاي ديگر متمايز كرده است . تا آنجا كه عليرغم تفاوتهاي فراواني كه در آثار بكت ، اوژن يونسكو ، فرناندو آرابال ، ژان ژنه و وجود دارد ، اما همچنان مي توان آنگونه كه مي بينيم آنها را در كنار هم جمع كرد و اين مجموعه متنوع و نه چندان متجانس را ابزورديسم نام نهاد . زمينه بوجود آمدن ابزورديسم در اروپا ، يك احساس سرخوردگي و بي اعتمادي است كه بلافاصله بعد از جنگ جهاني دوم بر تمام اذهان بشري حاكم شد . اين آشفتگي مثل ابري پهناور تمام آسمان اروپا را پوشانده بود و همه چيز از علم و تكنولوژي گرفته تا دين و اخلاقيات را گرد و غباري از بيهودگي و تناقضمندي پوشانده بود . اما معاصر با اين زمان در ينگه دنيا ، آمريكا ، جامعه اي جوان زندگي مي كرد كه نه تنها گذشته تاريخي چندان سنگيني بر دوشش سنگيني نمي كرد بلكه آينده خوب و اميدوار كننده اي نيز در روبروي خود مي ديد . انرژي در همه جاي آمريكا موج مي زد  . اتفاقاتي هم در سطح تاريخي كلان رخ مي داد از جمله اينكه ديگر مانند چندين قرن گذشته پاريس مركز هنري دنيا نبود بكه همه چشم ها به آمريكاي جوان و پر انرزي و عصيانگر دوخته شده بود .

 در فضايي چنين سرشار از اميد به زندگي و سرزندگي كمي غريب و بعيد به نظر مي رسد كه نويسنده اي ابزورديست پا بگيرد . اما آلبي نمايشنامه هايي مي نويسد كه آدم به شدت وسوسه مي شود آنها را ابزورديست بخواند . اما اين وسوسه چندان هم بيراه و بي اساس نيست . اگر نيك بنگريم آلبي نيز به فكر توسعه و پيشرفت و ترقي با ديده ترديد مي نگرد . او آمريكايي را كه همه آمريكاييان و بلكه همه مردم جهان را در نشئه اي رويايي فرو برده است به گونه اي ديگر مي بيند . ميليونها نفر در همه جاي دنيا آرزوي بودن در بهشت روي زمين را در سر مي پرورانند . مردم و حكومتهاي آمريكا نيز با قدرت سعي در ترسيم تصويري اتوپيايي از آمريكا هم براي خود و هم براي ديگر مردم جهان دارند . اما آلبي همه چيز را جور ديگري مي بيند . نمايشنامه » روياي امريكايي « در 24ژانويه 1961 در نيويورك به روي صحنه آمد .

شخصيتهاي نمايشنامه عبارتند از :

مامي                            يك زن پنجاه ساله چاق و بلند قد به هرحال بزرگتر از پاپي

پاپي                            يك مرد شصت ساله چاق و كوتاه است

مادر بزرگ                    يك پيرزن شكسته و مدهش

خانم بارگر                    زني با حرارت و پرجثه كمي جوانتر از مامي

يك مرد جوان               شخصيت او در طول نمايشنامه معلوم مي شود . يك شلوار بلوجين و زير پيراهن آستين كوتاه به تن دارد.            

    (روياي آمريكايي ، ترجمه رضا كرم رضايي ، صفحه ي 7 )

         مامي و پاپي و مادر بزرگ و حتي مرد جوان هيچكدام نامي خاص خود ندارند . شايد آلبي مي خواهد آنها را به شكل زنان و مرداني خاص نشناسيم . پاپي مي تواند هر  مرد آمريكايي متاهلي باشد همانگونه كه مامي هر زن امريكايي ازدواج كرده اي و مادر بزرگ هر سالمند آمريكايي كه ديگر به دست فراموشي سپرده شده است .

         مرد جوان هم اسمي خاص ندارد اما او توسط مادر بزرگ ناميده مي شود . هر چند نامي كه مادر بزرگ بر او مي نهد يك صفت است : روياي آمريكايي اما مادر بزرگ اصرار دارد بر اينكه نام او روياي امريكايي است و او را با همين نام معرفي مي كند:

         مامي : (از پشت صحنه ) كي بود زنگ زد؟

         مادربزرگ: (به طرف پشت صحنه) روياي آمريكايي !

                                                                                (همان ، صفحه ي56)

اما مي دانيم كه نام نمايشنامه هم » روياي آمريكايي « است . روياي آمريكايي (به قول مادر بزرگ و شايد خود ادوارد آلبي)جواني است با اندامي رعنا با عضلاتي كه هم طبيعتنش مساعد بوده و هم با تمرين بكس ورزيده شده . او براي پرده سينما ساخته شده . با چشماني صادق ، دماغ كوچك ، لبخند جذاب ، صورتي روشن و تميز خلاصه او روياي امريكايي است . برخلاف چنين جواني كه مظهر روياي آمريكايي مي تواند باشد موجودات ديگري هم داريم كه همه به آنها پشت مي كنند . چون :

         پيرها همه جور صدا از خودشون درمي ارن و غابا هم تقصيري ندارن ، چون دست خودشون نيس . پيرها قرقر مي كنن ، داد مي زنن ، سر غذا صداهاي عجيب و غريب از خودشون در ميارن . آدمهاي پير نصف شبها فرياد مي كشن و از خواب مي پرن ، بعد متوجه مي شن كه اصلا خواب نبودن .                     (همان ، صفحه 20و21)

         اين موجودات مضحك و رقت آور پيرزنان و پير مرداني  هستند كه هيچكس دوستشان ندارد در حاليكه مرد جوان (روياي آمريكايي) هيچ احساسي نسبت به ديگران ندارد:

         حتي ديگر قادر به عشق جسماني هم نيستم من اصلا هيچ احساسي ندارم فقط ظاهرم مونده ...تنم صورتم مي ذارم دوستم داشته باشن مي ذارم لمسم كنن اما اين تموم كاريه كه از دست من بر مياد .

                                                                           (همان ، صفحه ي 62)

خود آلبي در ابتداي نمايشنامه اش وقتي شخصيتها را به طور خلاصه معرفي مي كند همانطور كه ديديم در باره مرد جوان مي نويسد: » شخصيت او در طول نميشنامه معلوم مي شود . « با در نطر گرفتن شواهدي اينچنيني اين ظن در ما قوت مي گيرد كه روياي امريكايي همين مرد جوان است . بويژه كه مي دانيم آلبي نگاهي انتقادي به روياي آمريكايي دارد . تمام روياهاي آمريكايي در عضلات ورزيده چهره اي مناسب سينما آرزوي تبديل شدن به ستاره سينما يا آوازه خوان ( كه مادر بزرگ هم زماني در روياي آن به سر مي برده است) و چند قلم آرزوي ريز و درشت ديگر كه همه محصول رسانه ها و سيستم هاي ستاه سازي و روياپردازي هستند خلاصه مي شود .

         تنها شخصيتي كه از همان ابتدا اسم خاصي دارد خانم بارگر است . او رئيس انجمن بانوان محله است. او مشاغل زيادي دارد

يه كميته اينجا يه كميته اونجا، تمام تشكيلات خيريه و عام المنفعه به انضمام مسئوليتهاي مهمي كه در انجمن هاي شهر به گردن گرفته ام

                                                                                           ( همان ، ص 39)

          چرا اين خانم خيرخواه مي تواند بر خلاف ديگر شخصيت هاي نمايشنامه اسم خاصي داشته باشد؟ شايد به اين دليل كه شخصيت او قرار نيست بر همه زنان آمريكايي دلالت كند . يا شايد او مي بايست تنها بر يك شخصيت حقيقي يا حقوقي خاصي دلالت كند . پاسخ قطعي دادن به اين سوال مشكل است .كنشي كه  خانم بارگر در اين نمايشنامه انجام مي دهد اين است كه با متانت و وقار و قدرت تمام مسير خوشبختي اين خانواده را كه به شدت دچار بحران و مزاحمت متقابل براي هم هستند ، هموار كند . او براي اين كار نقشه اي ( راه چاره اي )را ـ كه البته خود آن را طراحي نكرده بلكه كاملا طبيعي و منطقي دارد پيش مي رود ـ عملي مي سازد . اين نقشه كدام است ؟جايگزيني يك عضو پير و دردسرساز خانواده با جواني لطيف و دوست داشتني كه حتي براي پيرزن مدهشي مثل مادربزرگ هم حكم نسيم فرح بخشي ( همان ص 54)را دارد . اين خانواده ماتم زده كه فرزند خوانده قبلي خود را از دست داده اند و دردسرهاي مادربزرگ و  زندگي را به كامشان تلخ كرده بيش از هر چيز به نسيمي فرح بخش نياز دارد . اين نسيم فرح بخش همان روياي آمريكايي است .

 

         وقتي نمايشنامه به پايان نزديك مي شود اتفاق جالبي مي افتد . پس از اينكه مادربزرگ به اختيار خود از خانه خارج مي شود تا به سراي سالمندان برود ، مامي و پاپي جاي خالي مادربزرگ را رقت انگيز مي يابند و سراغ او را مي گيرند . در اين هنگام مادر بزرگ از گوشه صحنه وارد مي شود و رودررو با تماشاگران حرف مي زند:

         مامي : اوه ، پاپي مادر  بزرگ كجاس؟

         پاپي : فشار خونت ، آروم ، فشارخونت (در حالي كه پاپي مامي را دلداري مي دهد، مادربزرگ از سمت راست جلوي صحنه ظاهر مي شود.)

مادربزرگ  :(به تماشاچيان) هيس ، هيس! اينو مي خوام تماشا كنم.  (به خانم باركر علامت مي دهد، و او با لبخندي اسراراميز پاورچين پاورچين به طرف در منزل مي رود و ان را بازمي كند . مرد جوان در دهانه ي در ايستاده است در حالي كه مرد جوان به داخل مي ايد ، اتاق دوباره روشن مي شود .)

                                                                                                       ( همان ، صفحه 68)

         در اينجا آلبي با ايجاد اختلال در سيستم ارتباطي بي واسطه كه ويژه شيوه دراماتيك است به سمت شيوه اپيك گام بر مي دارد . مادر بزرگ كه خود يكي از شخصيتهاي نمايش است با تماشاگران مستقيم و رودررو حرف مي زند و ديگر تماشاگر بايد روايت را با واسطه مادربزرگ در يابد .      

         اما دشواري و يا عدم امكان برقرار ساختن محاوره كه يكي از ويژگي هاي نمايشنامه هاي ابزورد مي باشد در جاي جاي اين نمايشنامه خود را نشان مي دهد.

         مامي مي خواهد ماجراي كلاه خريدنش را براي پاپي بازگو كند اما مدام نگرن اين است كه پاپي به حرف هاي او توجه نكرده باشد . چند بار در حين تعريف كرد ماجرا به پاپي يادآوري مي كند كه به حرفهايش توجه كند :

         مامي: من ديروز يه كلاه خريدم( سكوت) گفتم ديروز يه كلاه خريدم.

         پاپي: اوه ! بله بله

         مامي: توجه كن ديگه.

         پاپي: متوجه هستم مامي.

         مامي مي خواستم بهت گوشزد كرده باشم .

پاپي: نه ، باوركن ، من متوجهم .

مامي : خب ، پاپي پس گوش كن .

پاپي : به گوشم ، مامي .

مامي : ولي حتما !

پاپي: بله بله ، حتما حتما . من سراپگوشم .

مامي : خب پس ( ادامه ماجرا را تعريف مي كند) چي گفتم ؟ همين الان چي گفتم ؟

                                                                           (همان ، صفحه 20)

اين همه نگراني بابت برقرار بودن يا نبودن ارتباط و تلاش براي حصول اطمينان از آن ، يكي از وجوه اشتراك شخصيتهاي اين نمايشنامه با شخصيتهاي نمايشنامه هاي ابزورد ديگر است . معمولا ارتباطي هم به درستي برقرار نمي گردد . آدمهاي دنياي اين نمايشنامه حتي بر سر رنگ يك كلاه هم به توافق نمي رسند و همچنين همه تلاش مي كنند ثابت كنند نقصي در زمينه شناخت رنگ ها ندارند .آنها براي اثبات چنين موضوع كوچكي مذبوحانه تقلا مي كنند اما آنچه دستگيرشان مي شود يا بسيار ناچيز است يا كاملا موهوم . و اين يعني شكست در برقراري ارتباط كه بحران امروزين انسان است . وقتي ارتباط برقرار كردن اينگونه دشوار باشد انسان در كنار ديگران زندگي مي كند ، با آنها غذا مي خورد ، باهم دوست مي شوند و حتي با هم همبستر مي شوند اما همچنان تنها باقي مي مانند . اما تنهايي انسان به اين معني نيست كه انسانها هيچ مزاحمتي براي هم نخواهند داشت بلكه بر عكس همين احساس غربت و تنهايي است كه انسانها را وادار مي سازد از شخصيت خود سرسختانه دفاع كنند ، براي پوشاندن ضعف هاي خود مدام در تقلا باشند و گاهي هم با رضايت فراوان پرده از نقص هاي ديگران بردارند و نسل جديد به شدت آرزوي انقراض كامل نسل قديم را در سر بپروراند . و اين همان زندگي معناباخته اي است كه درام نويسان ابزورديست و از جمله » ادوارد آلبي « و از جمله در » روياي آمريكايي « سعي در روايت آن دارند .

 


کلمات کلیدی:
کمی زمخت است نه ؟
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٢  

 

من كه اينجايم نمي دانم آنجا بودن چگونه است . اما مي دانم آنجا كه باشي حتی اگر قرنها تجربه زیستن در اینجا را پشت سر داشته باشی باز وقتی پشت فرمان قلم (!)قرار می گیری برایت ایران کشوری است به شکل گربه ! ایران کشوری است در منطقه خاورمیانه ! با جمعیت حدودا 70000000نفر و مساحت ... خلاصه ایران جایی است به هر حال روی نقشه نه زير پايت نه لای پايت. و تفاوت تو با خارجی های اطرافت این است که به دلایلی- هر چند فراوان اما دیگر تمام شده و از جنس خاطرات !- ایران برایت محلی از اعراب دارد . آنجا اندیشیدن به ایران هر چند دردآلود باشد اما اندیشه ای است بدون مزاحمت اما اینجا واقعیت بدجوری زمخت و سخت است . در این سطح کس خاصی مسبب سخت و زمخت شدن آن نیست بلکه زمخت است چون واقعیت است و اندیشه شما سیال است و روان و خوش ترکیب چون آن اندیشه بر خلاف اینجا به محض خطور، به دامان سخت و زمخت واقعیت نمی افتد . آنجا که هستید آرمانبافی - البته در رابطه با ایران نه آلمان ؟!!- اصلاح طلبانه ( به معنای واقعی کلمه )است اما اینجا که باشی همه آن آرمانخواهی ها اسلحه ای است در دست حاکم برای حفظ قدرتش . میدانی اینجا وقتی بخواهی درباره نارسایی ها بنویسی به تو چه می گویند:
چرا خودت را آلوده این چیزها می کنی؟!
دقیقا همین حرف را نوشته تو به من می گوید . بی شک نوشته تو با نوشتن تو تمام نمی شود بلکه با خواندن من ادامه می یابد . می دانی اینجا همانهایی که برای حفظ قدرت با چنگ و دندان می کوشند توصیه شان به هنرمندان و نویسندگان چیست ؟
فرم بر محتوا مقدم است .
خیلی اصلاحطلبانه است اما به زعم من کثیف و ناجوانمردانه .من نویسنده نباید خودم را به محتوا آلوده کنم وقتی چیزی به زیبایی و محبوبیت فرم هست . اتاقی خوب و راحت در همسایگی خودشان به من داده اند تا بنشینم و فرم بتراشم با اندکی محتوای بی ضرر . در اتاق بغلی هم خودشان به امور من و تو و همه رسیدگی می کنند .هر دو همسایه ایم . اگر از نوشته های من تعریف می کنند در واقع مرغ همسایه را غاز جلوه می دهند برای رفع مزاحمت مرغ دزدانی که مطمئنا غاز را دوستتر دارند .می بینید واقعیت چقدر زمخت و تناقض دار است . آنچه که آنجا اصلاح طلبی است اینجا حربه ای است در دست قدرتمندان . آنچه که آنجا اسلوبی است زیبایی شناسانه اینجا واکسنی است برای پیشگیری از بیماریها .

آنجا که باشی همه چيز در اينجا يا خوب است يا بد اما اينجاکه باشی خوبی و بدی فاصله ای پيوستار و طيف گونه دارد که من و تو و او و او همه جايی در اين پيوستار داريم .
چاره چیست وقتی واقعیت اینقدر زمخت و بی تناسب است؟ . من فکر می کنم بودن در دل واقعیت وبه جان خریدن زمختی آن چشم در چشم آن دوختن - نه گریختن و از طریق اینترنت مبارزه کردن که متاسفانه هنوز چیزی چندان فراتر از چت کردن نیست و شاید حتی بیفایده تر هم باشد .این راه واقع بینانه تری است برای مبارزه - چقدر این کلمه را خراب کرده ایم که آدم رویش نمی شود آن را به کار ببرد  - با کسانی که زمختی آن را نادیده می گیرند یا حتی ملایم جلوه می دهند . برای نزدیک تر شدن به کسانی که درباره آنها می نویسی کمی باید به سمت زمختی و بی تناسبی و بدبیاری های آنها گام برداری .


کلمات کلیدی: