اقتباس های بيمارگون يا بيماريهای اقتباس
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢  

بیماری های اقتباس یا اقتباس های بیمارگونه

 

۱

 

رستم و سهراب پهلوانان اسطوره ای شیره ای و مفنگی شده اند ... عشق میان مولوی و شمس : اما این بار کاملا کوچه بازاری و حتی مستهجن و... افسانه های عامیانه اما این بار کاملا سرد و بیروح ... اشتباه نکنید هذیان نمی گویم ... لاطائلات به هم نمی بافم . این چند قلم موضوعی که اشاره کردم رویکردها و اقتباس هایی امروزین از آثار کلاسیک و کهن و همچنین افسانه های عامیانه بود که هر روز در عرصه ادب و هنر شاهد خلقشان هستیم . شکی ندارم که بامن در مورد این بیماریهای اقتباس یا اقتباسهای بیمارگونه هم عقیده هستید . بنابراین بحثمان را با همین مقدمه شروع می کنم :

 

۲

 

شرايط كمال اقتباس

 

اقتباس ازمتن شرايطي براي كمال دارد . چه اين متن ، متن مكتوب ادبي باشد ، چه متن مكتوب غير ادبي باشد(مثل مطالعات مردم شناسي ، اسطوره شناسي ،تذكره هاي عارفانه و ) و چه متن غير مكتوبي باشد كه از فولكلور برخاسته باشد و چه از متون مقدس باشد ، به هرحال براي اينكه اقتباس مناسبي از آن به عمل بيايد بايد شرايطي برقرار گردد كه به طور مختصر به آنها اشاره خواهم كرد :

روند اقتباس را شايد بتوان به اين شكل خلاصه كرد:

 

متن مبدا ----------مديوم يا رسانه -----------متن مقصد

 

همين الگو مي تواند به ما نشان بدهد كه نقص يك اقتباس از كجا آب مي خورد . در هر كدام از اين سطوح سه گانه خطا مي تواند صورت بگيرد ، پس براي اقتباس لازم است:

۱-      احاطه كافي بر محتواي متن مبدا (شامل شرايط محيطي و فكري كه نويسنده يا خالق اثر و همچنين مخاطب آن را در بر داشته است .)

۲-      احاطه كافي بر فرم يا قالب متن مبدا (شامل تطور و تحولات تاريخي كه جامعه مخاطبان اثر را دستخوش تغيير و تحول و گاه بازنگري در ارزشها و علايق كرده است .)

۳-      احاطه كافي بر مديوم مبدا (ويژگي ها و محدوديتها و مزاياي مديوم )

۴-      احاطه كافي بر مديوم مقصد (ويژگي هاو محدوديتهاو مزاياي مديوم )

۵-      اطمينان كامل از ضرورت اقتباس: اين ضرورت نيز در دو سطح مي تواند مطرح شود:

               الف) سطح معنايي: اقتباس كننده بايد به اين نتيجه رسيده باشد كه اقتباس از اين متن از لحاظ معنايي ضرورت پيدا مي كند . به اين معني كه اقتباس بايد قدمي در راه تكامل متن مبدا باشد و گرنه هيچ دليلي براي اقتباس كردن وجود ندارد . مگر اينكه اقتباس كننده خواسته باشد انگل گونه در موفقيت و زيبايي متن مبدا شريك و سهيم شود .

               ب) سطح ساختاري : كارگرداني به نام »كافمن «يك اقتباس سينمايي از »رمان  سبكي تحمل ناپذير هستي « شاهكار جاويدان » ميلان كوندرا « نويسنده چك به عمل آورده است . اما رمان كوندرا كجا و فيلم كافمن كجا؟ . جالب اينجاست كه خود كوندرا بارها در مقالات و كتابهايش تاكيد كرده است كه :

»رمان عبارت است از چيزي كه فقط به شكل رمان مي تواند وجود داشته باشد «.

 دليل ناكامي اقتباس سينمايي از اين رمان دقيقا توجه نكردن به همين نكته است . نمونه هاي فراواني از اقتباسهاي نا موفق وجود دارد كه مي توان گغت به همين دليل شكست خورده اند . حكايت ها ي پند آموز سعدي بهترين نتيجه ممكن را در همان قالبي كه سعدي برايشان برگزيده خواهد داد بيهوده است يا حداقل بگوييم دشوار است كه آن را در قالب تئاتر به روي صحنه ببريم بدون آنكه از ارزشهايش تنزل كند و

با توجه به موارد فوق مي توان فهميد كه چرا اغلب در اقتباس از متون كهن يا حتي اقتباس از متني به متن ديگر ناموفق بوده ايم . هنگامي كه هردو متن مبدا و مقصد در شرايط محيطي و فكري و دوره اي يكسان باشد ، احتمالا با مشكل كمتري رو به رو خواهيم بود ، اما هنگامي كه بخواهيم متني متعلق به عصر و دوره اي ديگر را اقتباس كنيم ، طبيعي است كه با افزايش تعداد و تنوع پارامترها و متغيرها احتمال خطا و اشتباه نيز افزايش خواهد يافت .

بزرگترين مشكل معمولا در انتخاب متن براي اقتباس بوجود مي آ‎يد و بعد از آن مشكلات ديگر به تدريج سر و كله شان پيدا مي شود و وقتي هدف , اقتباس به هر قیمتی  باشد ، صفحات كاغذ سياه مي شوند بدون اينكه نويسنده اساسا زحمت ذره اي فكر كردن به مشكلات را به خود بدهد . تازه بعـد از اتمام كار نويسنده فراموش مي كند كه در برابر اغلب مشکلات پیش آمده در حین کار بیخیالی و سهل انگاری را پیش گرفته بود و بس . او احساس مي كند يك كار ادبي نسبتا جسارت آميز ـ اقتباس از متون كهن ـ انجام داده است ، و دين خود را به ميراث تاريخي خود ادا نموده است . در اينجاست كه مي بينيم كه يك راه نادرست يكبار ديگر بدون اينكه تجربه سودمندي را نصيب كسي كرده باشد پيموده شده است .

 

۳

 

باید از خود بپرسم اقتباس برای چه ؟ آیا مدعی هستم داستان رستم و سهراب را می توانم به گونه ای دیگر اما همچنان ارزشمند ارائه دهم ؟ یا اینکه صرفا می خواهم در توانایی شاعری بزرگ در خلق اثرش شریک شوم ؟. بايد متني را انتخاب کنم كه ضرورت اقتباس آن را تمام و كمال احساس كنم . بسياري از متون كهن و نو را می خوانم مثنوي معنوي ، گلستان و بوستان سعدي ، عطار ، شرح زندگاني من ، قصه هاي مشدي گلين خانم و را مرور می کنم اما مدام احساس مي كنم كه كاري كه مي كنم چيزي نيست جز نبش قبر يك مدفون تنها براي اينكه در شهرت زمانگير مرده اش شريك شوم . 

اين ادامه داشت تا زماني كه به طور اتفاقي در كتاب » شش يادداشت براي هزاره بعدي « نوشته » ايتالو كالوينو « ترجمه » ليلي گلستان « كشفش كردم . لزومي به نبش قبرش نبود بلكه خودش از وراي روزگاران دراز خودش را در زمانه ما جاري مي كرد . آن چيزي كه كشف كرده بودم اين بود كه:

 

» تنها متني شايسته اقتباس است كه در دوره و زمان خود نگنجد و به طور خودكار خود را در زمانهاي ديگر و مكانهاي ديگر در زندگي آيندگان جاري كند .«

 

ايتالو كالوينو در سلسله سخنراني هايي كه با عنوان » يادداشتهايي براي هزاره بعدي « ايراد كرده ، وقتي در دومين جلسه سخنراني » سرعت « را به عنوان ميراثي براي نويسندگان هزاره بعدي مطرح مي كند در ابتدا ي بحث يك افسانه قديمي را تعريف مي كند : 

 

يك معشوقه پير

 » امپراطور شارلماني «  در روزهاي آخر زندگي عاشق يك دختر آلماني شد . بارون هاي دربار از اين كه پادشاه آنچنان عاشق شده كه تمام وظايفش را فراموش كرده و كارهاي سلطنت را دست كم گرفته ، بسيار نگران بودند . و وقتي دختر جوان به ناگهان مرد ، درباريان نفسي از آسودگي كشيدند . اما اين آسودگي زياد طول نكشيد ، چون عشق شارلماني با مرگ دختر از بين نرفت . امپراطور جسد را موميايي كرد و آن را به اتاق خواب خود برد و ديگر از او جدا نشد . اسقف » تورپن « كه از اين عشق مرگ آور هراسان شده بود ، به وجود طلسم ظنين شد و مايل به بازرسي جسد شد . زير زبان مرده انگشتري يافت كه با سنگي قيمتي تزئين شده بود . تا انگشتر در دستان تورپن جاي گرفت ، شارلماني از جسد فارغ شد و به دام عشق تورپن آمد . تورپن براي اينكه از اين وضعيت ناراحت كننده خود را برهاند ، انگشتر را به درون درياچه كنستانس انداخت . و از همان دم شارلماني عاشق درياچه شد و ساحل آن را ترك نكرد.

ايتالو كالوينو بعد از آن مي گويد:

» از زماني كه اين را خوانده ام ، در ذهنم مانده و انگار طلسم انگشتر ، از راه داستان هنوز دارد كار خودش را مي كند . «

 

۴

اين دقيقا آن چيزي است كه من در اين مقدمه طولاني قصد گفتنش را دارم : متني كه داراي قدرتي است كه مي تواند در زمان يا مكان ديگري جريان و حياتش را ادامه دهد بهترين انتخاب براي اقتباس است .  » مكبث « شكسپير متني بود كه قدرت اين را داشت كه در زماني ديگر و در مكاني ديگر در ژاپن به حيات و جريان خود ادامه دهد . و نابغه ديگري چون» كوروساوا « به سراغ آن رفت و با اقتباس از آن شاهكار خود »  سريرخون « را آفريد . كوروساوا نخواست نشخوار كننده نبوغ شكسپير باشد بلكه جرياني را كه از پس زمان ها و مكان ها در كشور خودش ظهور و بروزش را ديده بود درك كرده بود و مي خواست كه ديگران هم آن را درك كنند . اين بود راز موفقيت كوروساوا در سريرخون به عنوان اقتباسي از مكبث شكسپير .

به نطر مي رسد آن چيزي كه به يك انتخاب برای اقتباس حقانيت مي دهد ماهيتي كاملا » دلي « داشته باشد . تصميم پذير نيست كه من تصميم بگيرم كه اقتباسي از متون كهن انجام دهم و بعد دست به انتخاب بزنم . بلكه متن خود را برمن تحميل مي كند .

 

پایان

 


کلمات کلیدی: