من فکر می کنم خدا مرا...
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳۸۱  
من فکر می کنم خدا مرا
برای شعر گفتن و نوشتن آفرید
و مردمان کوچه را
دستمایه های من
برای خلق شخصیت

***
کودک یتیم
گریه می کند
و من شکر می کنم که هست
چیزکی برای شعر گفتنم

***
مرد بینوا شرمگین و ناامید
دست می کند دراز
من نگاه می کنم به آز
ـ :( جان ! طرح قصه ای جدید )

***
جوجه ای زلانه اوفتاده است
گربه ای کمین گرفته است
ـ : (خوب ایده ای است
جوجه ؟!... نجات؟!
باشد برای بعد
کو قلم ؟ ایده ام پرید )

***
فکر می کنم خدا مرا
برای شعر گفتن و نوشتن آفرید
جنگ و حادثه
فقر و بی کسی
عشق ٬ زندگی
شهوت و امید
هیچ یک نبود اگر نبود
شاعری چو من
کلمات کلیدی: