زمین عزیز
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٢  
پالختكي
وسط حرفت پريده ام
كه بگويم
ببخش مراكه
وسط حرفت پريده ام

اين قصه ها
كه تو از جوي هاي شير
كه روانند زير شاخه هاي بيد
توصيف مي كني به راز
وين دشت پرگل و ريحان
كه وسعتش
تا دوردست نامتناهي
كشيده است
يا بلبلان خوش الحان
كه بي وقفه و سكوت
در لابلاي شاخه هاي درختان
آواز مي كنند
وان حوريان پريچهره
كه در زير شاخه هاي بيد
پا در ميان جوي هاي شير
سرهاي مومنان به دامن گرفته اند

آري خوش است
تصوير دلفريب بهشتي
كه تو توصيف مي كني

اما

من دشت پرگل و ريحان را
آنجا كه به خاك خشك و تيره مي رسد
آنجا كه خاك تيره
سر بر كنار سبزه خرم نهاده است
با وسعت بوستان پرگلي
كه هيچش كرانه نيست
هرگز ، هرگز برابر نمي كنم

من بوي خاك را
در كوچه هاي غروب
وقتي كه زمان هم
نمناك مي شود
بر هر چه عطر گل و سنبل است
ترجيح مي دهم

من اخم گاه گاه دختران دهكده ام را
يا خنده هاي ريز ريزشان
ـ هر چند دندانهايشان را كرم خورده است ـ
هرگز
به نوازش مدام حوريان تو
ـ اين گماشتگان نوازش
يا بهتر بگويم
ماشين هاي عشق سازي ـ
نمي دهم


خوش نغمه ايست
نغمه مرغان باغ تو
اما
افسوس كه موسيقي دلپذير سكوت را
اينگونه در هم شكسته اند

کلمات کلیدی: