چشم بارانی
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٢  
خسته ام خسته تاب رفتن نیست می زند باران بر تن خسته
می روم تنها بی خبر از خود زیر این باران رهگذاری نیست همسفر با من
نم نمک باران خاطراتم را یادم ارد باز
با تو بودن را بر گذرگاهت منتظر بودن چون غباری گم بر سر راهت

آه من چه می گویم
خاطراتی بود رفت و دیگر نیست
در دل غمگین اشتیاقی نیست
خواهشی گر هست التفاتی نیست

اینک اینک من
می خورم افسوس کان دو چشمت را بر که می بندی
آن نگاهت را از که می دزدی ناز چشمانت غمگسار کیست

کاش یک نفر می گفت
در چنین روزی کاین سفر کرده نازدارت نیست عاشق مسکین در کنارت نیست
با کدامین دل عشوه ها داری یا کدامین سر در قدمهایت کشته ها داری

کاش یک نفر میگفت
ـ با سر مویت با گل چشمت ـ
جز سر مویت جایگاهی نیست جز نگاه تو امتدادی نیست

کم کمک باران
می شود سنگین می شوم غمگین
ابر چشمانم غم گرفته باز می خورد بر هم ابر بارانزا در دو چشم من

کاش می بارید تا غمم شوید
برگ برگ خاطراتم را شبنمی باشد
روزهای دردهایم را مرهمی باشد بی کسی ها را همدمی باشد بر لب خشکم نم نمی باشد

کم کمک باران
می شود خسته می رود سویی ابر بارانی می دمد خورشید از پس پرده داغ و تب کرده
سخت بارانی است ابر چشمانم عاقبت اشکم می شود جاری ریز و بی وقفه

به چه بارانی
خستگی ها را می برد با خود بی تو بودن را می برد از یاد
به چه بارانی به چه بارانی چشم بارانی



کلمات کلیدی: