وبلاگ و شيشه موموس
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۱  
در ميان مردم يونان باستان خدای عيب جويی بود به نام « موموس» . اين خدا همواره خداي ديگري به نام « ولكان » رااز اين بابت سرزنش مي كرد كه در آدمي كه از گل سرشت پنجره اي در سينه اش جاي نداد كه بتوان درونش را از آن ديد.
تصور مي كنم نق زدنهاي هر روزه موموس ، ولكان را عصبي و بيزار كرده باشد تا سرانجام خسته و آزرده تصميم گرفت پنجره اي در سينه آدمي نصب كند تا تا هركه خواست برود و روبروي اين پنجره بايستد و نگاهي به درون آدمي بيندازد و روح عريانش را تماشا كند . و به اين ترتيب در قرن بيستم و پس از وقفه اي طولاني كه در آفرينش بشر بوجود آمد و قرنها ادامه داشت با اصرار موموس و به دست ولكان « وبلاگ » به عنوان پنجره اي كه بتوان از طريق آن روح عريان انسان ها را تماشا كرددر سينه بشر كار گذاشته شد.
اما موموس نق زدنهاي خود را ادامه داد ـ از آنرو كه ماهيت او عيبجويي بود ـ اين بار او نق مي زد كه :
« آيااساسا موجودي را كه چيزي براي پنهان كردن ندارد مي توان انسان ناميد »
کلمات کلیدی: