شفاف مثل شیشه
ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۱  
نه بغضی گلویم را گرفته بود
نه دلم شکسته بود
نه حتی قطره ای اشک در چشمم
حلقه زده بود
هرگز به زانو در نیامدم
که به پایش بیفتم

* * *
هرچند ، او روبرویم نشسته بود
بی آنکه مرا ببیند
و فقط نگاهش از من عبور می کرد
کاش اینقدر شفاف نبودم
آن وقت شاید مرا ، خودم را هم می دید

* * *
کم کم بغضی راه گلویم را می بندد
باید برای دیده شدن کاری کرد
- شیشه را فقط با آلودگی اش ، با لکه هایش می توان دید -
پس باید دامن شفافم را
به قطره های اشک آلوده کنم
کار سختی نیست
کافی است نگاهش کنم
دامنم لکه دار خواهد شد

* * *
اما هنوز در روبرویم نشسته است
بی آنکه مرا ببیند
یا قطره های نشسته بر گونه های خشکم را

* * *
برای دیده شدن شیشه
فقط یک راه هست
- راهی که همه همیشه از آن می گریزند -
باید شکست تا دیده شد
پس با کمال میل شکسته می شوم
و به پایش می افتم

* * *
حالا هم بغض گلویم را گرفته
هم گریه کرده ام
هم شکسته ام
هم به پایش افتاده ام
اما هنوز در برابر من نشسته است
بی آنکه مرا ببیند
یا خرده شیشه های
افتاده به پایش را .


کلمات کلیدی: