عکس تکی
ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸۱  
بالاخره چشمش به یک عکاسی افتاد . وارد شد٬ کسی نبود. رفت و روی چارپایه نشست و منتظر ماند تا کسی پیدایش شود ...عکاس باشی از اتاق تاریکش بیرون آمد٬ با لبخندی به لب :
- : خانم جوان می خواهید عکس بگیرید ؟
- : لطفا یه عکس تکی از ما دوتا بگیرید !
هرچند این جوکی بود که عکاس ها بارها از دهان این و ان می شنیدند و حالشان به هم می خورد ٬ اما این عکاس باشی نتوانست به شوخی یک خانم جوان فقط به خاطر تکراری بودنش نخندد . لبخندی را که به زور بر چهره نشانده بود ٬ وقتی برای روشن کردن نورافکن ها برگشت زود جمع کرد . نور که افتاد تو چشم دختره٬ عکاس باشی پشت دور بینش قایم شده بود.
- : چشمات اذیت میشن ولی سعی کن چشمات بسته نشه ! خب ؟
مرد سرش را ازپشت دوربین بالا آورد .
- : با من بودید خانم جوان ؟
- : نه آقا
- : حاضرید ؟ ...یک ...دو ...سه
تیلیک
مرد با لبخند دوباره رفت و پشت میزش نشست و شروع به نوشتن کرد و بعد کاغذ را به دختر داد .
- : ببخشید برای تحویل گرفتن عکس ها هرکدوم از ما بیایم اشکالی نداره ؟
- : نه خانم جوان ...این فاکتور دست هرکی باشه می تونه عکس ها رو تحویل بگیره .
دختره از عکاسی بیرون رفت و در سر وصدای شهر گم شد .



کلمات کلیدی: