اولین کافی شاپ
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۱  
در روبروی اولین کافی شاپ
ایستاد و گفت:
همین جا خوب است
دنبال جای رویایی نگردیم

* * *
یک قاچ پیتزا در دهانش بود
- با لکنت و تاخیر -
گفتم :( ببین !
چندی است دل در راه عشقت ...)
من لحظه ای ساکت شدم
او در جوابم گفت :

( با جوجه آوردن
حرفی ندارم
اما اگر عاشق شدی ؟...)

دوستم داشت
آن قدر که
حرفش را ناگفته بگذارد
بعد ، دستش روی کیفش
لغزید و بندش
روی دوشش جاگرفت
آمد کنارم
دستان گرمش
دستهای مرده ام را یافت
- :( با جوجه اگر موافقی
قرارمان همین جا ...باشد؟ ...چطوره ؟
در غیر این صورت ...)
دیدم که چشمان قشنگش
- چشمی که من روزی پریشانش شدم -
اینجا و آنجا
اینطرف یا آنطرف
گردید و آخر گفت :
( آن دخترک
پیتزا ندارد
- دستش به در بود -
در فکر جوجه هم
شاید نباشد )
کلمات کلیدی: